تبليغاتX
پياده رو

ایران را با تمام وجود دوست دارم و به آن عشق می ورزم.

اما

۱- کشوری که در آن نویسنده ای را به جرمی که مرتکب نشده بازداشت می کنند.

۲- کشوری که در آن حتی کتاب فروش ها و ناشران در مسائل صنفی خود امنیت ندارند.

۳- کشوری که در آن هر گونه دفاع از حقوق شخصی و اجتماعی انقلاب نرم است.

۴- کشوری که در آن کسانی برای تو و انگیزه های تو تصمیم می گیرند که هر گز با روحیه و نیاز هایت آشنا نیستند.

۵- کشوری که در آن اندیشیدن دچار بیماری مهلک نا هماهنگی در فهم و انتقال است.

زندگی در آن برای هر کسی می تواند باعث اضطراب شود. و ما مضطرب ترین نسل در بین پنج نسل در گذشته این مرز وبوم هستیم.

برای تمام ملت کشورم نگرانم . نگران جوانان و پسران و دختران کشورم هستم . و البته نگران خودم . نمی دانم چه کاری می توان انجام داد جز نگران بودن . و نمی دانم برای ایران چه مشود کرد...

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 22:33 توسط مبين |

بیکار٬بی عار٬میچرخیم!! به هزار جونکندن از دست دانشکده راحت شدیم و داریم میریم پی تابستونمون(مثل بچه های دبستانی).حالا تازه این این اولشه٬هنوز مونده تا بفهمیم چه گندی به امتحانات معظم پایان ترم زدیم و احتمال قطع به یقین مشروطی رو بقل نموده ایم.بگذریم.داریم استفاده میکنیم از علاقه ها و احساسات درونی خودمون.خیلی وقت بود قصد فراگرفتن یک ساز خوشگل ترجیحا از نوع ایرانی رو داشتم که بالاخره بعد از مدت ها تصمیم گرفتم برم سمت تنبک که واقعا عاشق صداشم.البته نه چشم بسته هااااااا.زیر نظر استاد حمید قنبری از اساتید برجسته دف و تنبک که توی همین آخرین کنسرت استاد شجریان نوازنده تنبک بود.در حال حاضر تا سر کلاس نرفتم اینجانب انگل اجتماع هستم.همون طور که گفتم بیکار ٬ بی عار ٬ میچرخیم
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 22:14 توسط مبين |

به به.واقعا به به ! این مملکت خوشگل ما رو داری تو رو خدا؟! یه مهمون رو دروایسی دار واسمون اومد ٬ ما هم خدا خدا میکردیم هر چه زودتر زحمت رو کم کنن که این برق لعنتی رفت و همین الآن اومد.و این طور شد که ایم مهمون عزیز!!!! واسه شام موندگار شد.اییییییی خدا.منو بکش راحتم کن!!
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 22:13 توسط مبين |

اینهائی که عصره جمعه دسته حاج خانم و توله ها را می گیرند و راه می افتند در این بوستان های شهر ، بعد آنجا که رسیدند به صورت خانوادگی و دسته جمعی و همنوا با دیگر خانواده ها ، با آن آلاتِ زرد و قرمز هی بازی می کنند تا آنجا که یا خشتکشان در برود یا یکی از رباطهایشان پاره شود و در ساده ترین حالت دچار خستگی و کوفتگی عضلات شوند ، مثلاً می خواهند چند سالی بیشتر عمر کنند یا چه؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 8:47 توسط مبين |

برق ها می روند ، دو ساعت در روز و ساعاتی از شب. آن هم درست در همین گیر و دار تکلیف انجام دادن هامان ، خدا عمر بدهد همراه دوّم را که اگر حضور پر نورش آن گوشه روی میز نبود ، با این وضع ، هیچ امیدی به گذارنِ واحدهای این ترم نداشتیم. خودمان هم باورمان نمی شود ، ما و درس و این سطح از علاقه! ، راستش پیش از این درس خواندن را یک جور انجام وظیفه می دانستیم ، یک چیز در مایه های “شکر نعمت” بود برایمان ، که حالا که شرایط و اینهایش فراهم بود ، خودمان را ملزم می دانستیم به ادامه ، حالا ولی وضع عوض شده است ، یک جور ارتباط عجیبی بین ما و این درس ها در جریان است ، اگر گاهی ازشان دست می کشیم ، نه اینکه خسته شده باشیم ازشان یا تکراری شده باشند و کسل کننده برایمان ، نه! ، فقط اعصابمان بهم میریزد که چرا آنطور که شایسته شان است بهشان توجّه نمی کنیم ، یا چرا نمی شود همهء کتاب های مرتبط با فلان موضوع را خواند و نت برداری کرد و گه گداری ترجمه ای کرد و چیزی یادگرفت در این میان و به کار بست. همان ایده آل گرائی لعنتی شلوارگیرمان می شود و خودزنی می کند. راستش را بخواهید موقعیت های شغلی را هم داریم رد می کنیم ، به روی خودمان هم نمی آوریم. مگر چه شود که مصاحبهء یکی را برویم و آن هم شده برای همان که شاکی نباشیم از دست خودمان به وقت های بی پولی! اجازه بدهید شفّاف سازی کنیم ، کفگیرِ پول رسماً به ته دیگ اصابت فرموده ! به عنوان مثال دقیقاً نمی دانیم از کجا قرار است ۵۵ هزارتومانی که یک ساعت دیگر باید ببریم و بدهیم به تعمیرکار ماشین ، تا ماشینمان را پس بگیریم ، تامین بودجه کنیم. یک چیز ما میفرمائیم ، یک چیز شما می شنوید ها! اوضاع خیلی خرابتر از اینهاست. با این حال ککمان هم نمی گزد! هی می گوئیم به جایش ارزش دارد ، بنشین و بخوان و از گرسنگی بمیر و دم مزن.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 16:49 توسط مبين |

حال و احوالمان به هم ریخته است ، همسایه هه هم هر چند ساعت یکبار الم شنگه ای به پا می کند و رسماً تمرکزمان را سلب کرده ، تفاوت های شخصیتی و اجتماعی مان به حد نهایت رسیده و اینها برنمیتابند این قضیه را. نمی شود حالیشان کرد که بی سوادی جمیعشان ، پادوئی ِ فرزندانشان و بیوگی دخترشان ، الزاماً عیب نیستند و اگر هم ناراحتند از این قضایا ، مسبب اش ما نیستیم ، یا خودشان اند و یا جبر روزگار.جالب است برایمان که چه فرآیند ذهنی ای در پس پردهء ذهن این قشر اتّفاق می افتد که اینگونه رفتار می کنند ، واقعاً کار مهمتری ندارند؟ سر منشاء اش حسادت یا چیزی شبیه به آن است و بیشتر یک حس محرّک است تا یک فکر؟ اینها اصلاً فکر می کنند؟ چه می شود که “استدلال” کردن برای اینها بی فایده می شود؟ مانده ایم واقعاً.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 18:35 توسط مبين |

نفسِ موفقیت در بازی ، با گذشتِ زمان ، قواعد ِ بازی را تغییر می دهد و تا آنجائی پیش می رود که گذشته دیگر چراغِ راهِ آینده نیست . واقعیت قطعی نیست و هدف متغیّر است ، برای زنده ماندن ، دیگر تمدیدِ حیات بی فایده است و برای بقا ، راهی به جز بازتعریف و تجدیدِ آن وجود ندارد.

====

چقدر ناخوشایند بود این تغییر ِ فصل ِ ناگهانی و بی مقدّمه.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 9:24 توسط مبين |

                 عدالت

دوست دارم که بگویم و بگویم که چه گویم
چه گویم و از کجا گویم
از چه نالم و به چه بالم
که نالیدن روح خسته خواهد و بالیدن روح رفته
در این سرای که ماندنی نماند
چشم دگرتحمل اشک ندارد وگلو تحمل بغض
قطره دگر صبر دریا ندارد و باران تحمل ابر
شروع مي کنم و با تو مي گويم
از سرنوشت آدمهايي که
زنده هستند ولي همان آني که باز شد چشمشان به روشنی ، قلبشان به تاریکی
زندگی به آنها گفت تو زنده مرده ای
مرده اي متحرک با قلبی زنده
تا احساس دهی به آدم های قلب مرده
فقر با تو عجین شد
تا تو شوی معجون درد
روز و شب براي تو يکي ست
روز و شب براي تو معنا ندارد
تو محکومي ؛ محکوم به این زندگی
شاید بعضی گویند نه جبری نیست
حرکتی لازم است
من نیز حق دهم به آنها
تو نیز حق دهی به آنها
ولی با خود گویی
هر حرکتی پا خواهد
آری پای حرکت را از تو گرفته اند
این نا اهلان دنیا پرست
دیگر دستی نیست، احساس ها مرده اند
دلها مرده اند
قلب ها نمي تپند
دست ها گرما ندارند
قلب را تپیدن لازم است تا گرما دهد دست را
آری
در خیابان مرد
در زیر باران مرد
در شهر مسلمانان مرد
بی دوست و یاور مرد
از گرسنگی مرد
در شهری که آسمانخراشش تا طارم اطلس
بی خانمان مرد
در شهری که ضیافتها فراوان
تا سر حد گشنگی ، از گشنگی مرد
در شهر میلیونرها بی پول مرد
آخر چرا
این بی عدالتیها چرا
این ناجوانمردیها چرا
آیا؟
امیدی هست؟!
نوری هست؟!
چراغي هست؟!
آری هست
در آن دورادور سوسو مي زند
اون چراغ نور خداست
ولي ما به دنبال نور نيستيم
چشم ها را بسته ایم
چه شیرین گفت و غمگین با خود شاعر
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
که از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/02ساعت 8:49 توسط مبين |

بیا! هی میگم نسل ما داغونه! نسل ما سوخته کسی باورش نمیشه.خوب آره نسل ما نسوخته٬نسل ما خاکستر شده! نسلی که جوونش توی وبلاگ شخصیش دنبال دوست دختر میگرده و رسما میگه من دوست دختر میخام سوخته دیگه.مگه نه؟! طرف خیلی پر رو و با کلی رو! اومده از قد و هیکل خودش تعریف میکنه و قربون دست و پای بلوریه خودش میره! ای عمت فدات بشه! آدرس وبلاگش رو میدم برید بخونید بفهمید این نسل ما ترکیده!!   http://dostdokhtaran.blogfa.com/
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 19:26 توسط مبين |

خیلی جالبه.خیلی.مملکت خیلی توپی داریم.نون و آبشون رو گذاشتن دنبال انرژی هسته ای که آخرش هم چشمم آب نمیخوره چیزی دستشون رو بگیره و به همون ۴۰۰تومن بسته ای هم بهشون نمیدن! مملکتی که توش ۴تا دانشجوی به اصطلاح ما دانشگاهیا تاپ استیودنت(Top Student) رو به خاطر نقد کردن فعالیت های اقتصادی دولت آقای احمدی نژاد توی نشریه متعلق به دانشگاه به دادگاه احضار میکنن ارزش ۱ ثانیه موندن رو نداره.مملکتی که یه دختر دانشجو رو به خاطر شرکت در تشکلات دانشجویی به اصطلاح مبارز به ۵سال حبس در یک نقطه ی مرزی محکوم میکنن اصلا ارزش موندن نداره حتی ۰.۵ ثانیه! آزادی بیان .... خیلی خنده داره.جالب اینجاست که این دولت قشنگ ما! از انجام کوچکترین کار واسه مبارزه با گرانی دریغ میکنه.چند روزیه دنبال خونه میگردم.یه نمونه قیمت اینه : ۳۰میلیون پول پیش و ۱.۳۰۰.۰۰۰ تومان اجاره!!!! بعد آقای احمدی نژاد خیلی راحت توی کاخ ریاست جمهوری زندگی میکنن و از ارزان بودن قیمت گوجه فرنگی در منطقه نارمک حرف میزنن!! باز خوبه من پول تو دستمه و دنبال خونه میگردم بیچاره اون دختر پسرای جوون که اول ازدواجشون با دست خالی دنبال خونه میگردن.همینه بدبختی های نسل ما خانم طهورای عزیز .این نسل اگه سوخته نبود تا الآن باید صداش در میومد و یه حرکتی میکرد.نای نفس کشیدن واسه این ملت نذاشتن چه برسه به اعتراض
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 18:23 توسط مبين |

نسل خراب و داغون ما.این نسل بیچاره.سردرگمه که نسل سومیه یا نسل چندمیه! نسل من که نسل سومی(از دهه۵۰ تا اواسط دهه۶۰) قلمداد میشه چی داره.نه آزادی داره ٬ نه استقلال داره.هیچی نداره.فقط یه روح خسته و سردرگم داره.مگه چه گناهی کرده که تو این زمونه متولد شده؟مگه این نسل جوون نیست؟پس چرا اینقدر ساکت و سرده؟ چرا باید تو اجتماعش چیزایی رو ببینه که تو هیچ جای دنیا نظیرش رو نمیشه دید؟ خستگی٬بیحالی٬کسلی و مهم تر از همه روح خط خطی از ویژگی های بارز این نسله!.آره ما از این نسلیم.نسل سوخته...

               نسل سوخته

               نسل سوخته

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 12:53 توسط مبين |

اینهمه مشکل و گرفتاری و بحران را رها می کنید و می روید مگر بشود یکی دو ساعتی فارغ شوید ازشان ، نه حتّی امیدی به بهبود هم ندارید حینِ عزیمت ، که نکند دیدارتان به بهبودی نینجامد و این حالتان را بدتر کند . فرض را می گذارید بر همان فراغت ، که اگرهم بهبودی رخ داد ، شعفی بر پا شود در وجود مبارکتان . میزند و کلامی ازتان شنیده می شود خلاف آمدِ عادت ، اصلاً شما بگو خانهء پُرَش کلامی رنج آور! آن هم در این حال و احوال که عالم و آدم باخبرند که خره درونتان حوصلهء پالونه خوده پفیورش را هم ندارد و دائم لگد می زند ، آنوقت انتظار دارند ازتان که بروید بنشینید در همان جایگاه والا و کمثلِ سابق کدورتِ ذهنیه ایجاد شده را هندل بفرمائید ، غافل از خستگی ِ روزهایی که برایتان گذشته اند ، غافل از اینکه آشفته تر از آنید که سرِ سوزنی تابِ ناراحتیه اضافه داشته باشید ، که اگر خودتان هم خیالتان نباشد ، این سردرده و درده کتف دیگر نمی گذارند ساده بگیرید و ساده بگذرید ، آنقدر بهتان فشار می آورند که ببرید دیگر ، که نشان بدهید که دیگر تاب ندارید مثله قبلترها . ما نیستیم این روزها آقا جان ، انگاری از ابتدا هم نه بوده ایم .

خلاص.

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 12:5 توسط مبين |

ساده ترین تصویرتو در قاب نگاه من است

همین آینه بودن گناه من است

پیچ وتاب باد که در گوش بیدها می پیچد

لالایی خواب و شعر شبانگاه من است

تفسیر عشق را بر گردن لاله نیاویز

که حرف شاعرانه کار هر گاه من است

دیریست مثل باران غریبانه می بارم

دشت هم کویری از نفرین وآه من است

ای خسته تر از رهگذرهای بی عاطفه

دیدار رخت بانگ ودعای پگاه من است

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 11:57 توسط مبين |

لايقت باشد خدا كند
آنكه ميخواهد مرا رها كند!
آنكه عمري سنگ خارايي بود
حال سنگ را ميخواهد رد دلش جا كند!
معرفت نشاني است اندر لياقت
كه بر سينه مي نشيند تا كمر تا كند !
معرفت بوي افسانه ها را گرفته
مردي مخواهم تا معرفت را صدا كند!
قصه ها را از سر خط بايد نوشت
شايد اين اول قصه ، كسي ما را دعا كند!
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/31ساعت 16:6 توسط مبين |

نسل من خیلی غریبه،دردشم خیلی عجیبه...گیج ومنگه توی بودن یا نبودن؟واسه رفتن یا که موندن؟خزیدن یا که پریدن؟بیچاره توانتخاب بدوبدتر آروم و قرار نداره واسه دیدن وشنیدن دیگه پنجره نداره دیگه توی حنجره هم نعره ی سکوت گذاشته بین سرکوفت وشماتت هیچ هم آغوشی نداره رنگ شهرش همه تحریف وفریبه تو جدال میون اینکه به کدوم سیرت و صورت به کدوم مذهب و مسلک؟همه کارش شده هر شب ژنده پوشی وتظاهر و ریا که زیبا وبرهنه٬ بین شرق وغرب شهرش راه پیش و پس نداره واژه هاشم که تو سرما،یخ زدن شدن بی معنا یه عروسکه برای عقده ی خاموش دنیا حالا که باید بخنده ،حالا که باید بسازه،آرزوها رو تو فردا اونا رو باید بریزه تو توهم یا تو رویا توغم این بهت و وحشت که دیگه بهار نداره خشم وعادت شده کارش... نسل من بی سر گذشته... سر به دار دو تا نسله روی خط این زمونه ‏ ‏ اون یه محکوم روی زمینه.
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/31ساعت 16:4 توسط مبين |

دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
                                                     سهراب سپهری

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت 17:38 توسط مبين |

بعضی وقت ها دلت واسه بعضی آدما خیلی خیلی تنگ میشه.دوست داری این بعضی آدما رو بعضی جاها به بعضی بهونه ها واسه گفتن بعضی چیزها ببینی.آره! میبینیشون ولی زبونت قفل میشه انگار از بدو تولدت لالمونی داشتی! ای بابا.کاش بعضی ها میدونستن دل بعضی ها خیلی واسشون تنگ شده.راستی تا حالا دل شما هم از این بعضی ها خواسته؟! 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت 11:15 توسط مبين |

سلام.یه شعر کوچولوی جدید واسه دل خودم راجع به خودم گفتم.یه کوچولو بخونیدش.مرسی

غصه ها را شستم

سایه ها را به کناری بردم

آه! میگویم از این عمر کثیف

سایه ها حرف مرا میدانند

حرف من ٬ حرف غم و غصه نبود

حرف من زندگی تلخ و پر از سختی بود

حرف من عمر غم آلود من است

سایه ها عمر مرا میدانند

سایه ها میدانند...

که من همچون ریگی

به تگ دریایم

همچو خاری به کف صحرایم

آه! میگویم از این عمر کثیف

عمر من خسته از این تلخی ها

عمر من خسته از این پوچی هاست

سایه ها حرف مرا

سایه ها عمر مرا میدانند

آری این ها همه یاران من اند

سایه ها یاور تنهایی من

سایه ها از من و از جنس من اند

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/26ساعت 18:48 توسط مبين |

سلام

نميدونم چرا دوباره اومدم وبلاگ نويسي.شايد واسه احقاق حق! آره . حق.امروز ميخوام واسه

اولين مطلب يه غزل ناچيز از خودم رو بگذارم واستون.وقتي اين غزل رو ميخونم دلم خيلي ميسوزه

من اين غزل رو پارسال تو تاريخ۲۸/۵/۸۶ گفتم.نميگم سرودم چون خيلي كوچيكم.حالا چرا دلم

ميسوزه؟ چون چند روز پيش تو يه وبلاگ ديدم كه يه آقايي اين شعر رو كه پارسال تو وبلاگ من

توي پرشين بلاگ بود توي وبلاگ خودش و به اسم خودش آورده.يه اسم هم نتونسته روش

بگذاره.به هر حال همين كارش باعث شد من دوباره بلاگ بنويسم تا يه كوچولو از خودم دفاع

كنم.اينم غزل من به اسم : به نام عشق

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت 14:3 توسط مبين |